بنفش
 
قالب وبلاگ
نويسنده

بقیه در ادامه . . .


. . . ادامه
[ ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ بنفشه جوکار ]

اکــنون که گل سعـادتـت پـُر بار است       دست تو ز جام می چرا بیکار است؟
می‌خور که زمانه دشمنی غدّار است          دریافتن  ِ روز  ِ چنین دشوار است !

حکیم عمر خیام نیازی به معرفی نداره، ولی آیا میدونین سه هزار و نود و پنجمین سیارک کشف شده‌، یعنی سیارک 3095، به افتخار این دانشمند و شاعرایرانی نامگذاری شده‌؟ 

ای دل چــو زمــانه می‌کند غمنـــاکت         ناگـــه بــرود ز تـن،  روان ِ پـــاکت
بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند   زان پیش که سبزه بردمد از خاکت

و این رباعی پرمغز:

گویند مرا که دوزخی باشد، مـست           قولیست خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق و میخواره به دوزخ باشند،   فردا بینی بهشت، همچون کف دست

 

هفته گذشته هم بزرگداشت حکیم فردوسی بود که شعرهاش رو گرجی ها و آذری ها بیشتر حفظند تا بچه های ایرانی سرزمین خودش!

نباشد همی نیک و بد پایدار               همان به که نیکی بُوَد یادگار
دراز است دست فلک بر بدی   همه نیکویی کن اگر بــِخردی
چو نیکی کنی، نیکی آید برت   بدی را بدی بـاشد اندرخورت

 

اول خرداد بزرگداشت ملاصدرا:

زاهد زبهشت خان و مان می سازد           عابد به عمل، بدان جهـــان می نازد
عــارف به عمــارت ِ درون می نازد   عاشق ز برای دوست، جان می بازد 

 

* شرمنده ی بزرگانی که به موقع بیادشون نبودم!

[ ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥٠ ‎ق.ظ ] [ بنفشه جوکار ]

این دیگه END اثر گذاریه لهجه س! 

به تیتر نوشته روزنامه توجه کنین: یه توریست اومده شیراز و فالوده شیرازی خورده و گزارش نوشته.

به بنده خدا گفتن: پالــده ی شیــرازی، اونم همینو نوشته: 

آی لاو پالده ی شیرازی قهقهه

  

* توضیح: شیرازیا به فالوده، پالوده هم میگن که در لهجه شیرین و اصیل شیرازی به "پالده" (با سکون ل) تغییر میکنه.

[ ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ بنفشه جوکار ]

بد شانس ترین گزارشگر جهان رو ببینید! عجب جذبی داشته بدبخت . . . با تمام وجود!

 

در ادامه هم عاقبت چشم چرونی . . .


. . . ادامه
[ ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ] [ بنفشه جوکار ]

ادامه مطلب رو ببینید.

کارهایی از "کالوین نیکولز"

Calvin Nicholls

فقط با کاغذه!

 

 

* در ضمن لینک هفت سین شمارش معکوس تا سال تحویل 92 رو اعلام میکنه.


. . . ادامه
[ ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤٢ ‎ب.ظ ] [ بنفشه جوکار ]

پروانه یه دعوتنامه توی وبش گذاشته، خوبه اگه تمکّن داریم، لبیکی بگیم!

بنیاد کودک

[ ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ بنفشه جوکار ]

امسال پیامک های جالبی برای روز زن بین خانوما رد و بدل شد، از جمله:

* شاید زن خوب مثه دایناسور نسلش منقرض شده باشه، ولی مرد خوب مثه سیمرغ از همون اول هم افسانه بوده، روزت مبارک!

 

* پنج روز مونده به روز زن! اگه می خوای روز زن دچار افسردگی نشی، این ذکر رو روزی صد بار تکرار کن: به جهنم که کادو نمی خره!

 

* عنکبوت های ماده بعد از جفتگیری نرها رو می کشند. اونا تنها موجوداتی اند که فهمیده اند شوهر به هیچ دردی نمی خوره!

 

* مرد آمد و دردی به دل عالم شد                    از روز ازل قسمت زن ها، غم شد

   در دفتر خاطرات حوّا خواندم                         جانم به لبم رسید تا "آدم" شد!


* اینو هم شوهر خواهرم برام فرستاد:

   مرگ دست خداست، زن فقط یه وسیله است! روز زن مبارک!

   (البته قبلاً اینو برای پراید گفته بودن، ولی بگمانم با تغییرش خواسته بود مراتب همدردی شو با شوهرم اعلام کنه!) 

 

* از همه زیباتر این بود: با مردی بمان که رژ لبت رو خراب کنه نه ریملت رو . . . 

 

*  روز مادر یعنی: به تعداد همه روزهای گذشته، تو صبوری! 

    روز مادر یعنی: به تعداد همه روزهای آینده، تو دلواپسی!

    روز مادر یعنی: به تعداد آرامش همه خواب های کودکانه، تو بیداری!

    روز مادر یعنی: بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری بپای بالیدن کودکت چروک شد!

    روز مادر یعنی بازهم بهانه مادر گرفتن . . . 

 

*اینو هم مامانم همین الان برام فرستاد که تقدیم می کنم به همه مادران میهنم:

زندگی یعنی همین لبخند تو

عشق یعنی یک نفر مانند تو

مرحبا بر عشق، تفسیرش تویی

آفرین بر آسمان، ماهش تویی!

[ ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ] [ بنفشه جوکار ]

خورشید جلال سرمدی می آید

انوار جمال احمدی می آید

تبریک بگو ولادت کوثر را

چون بوی گل محمدی می آید

 

[ ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ] [ بنفشه جوکار ]

خاطره من از بهمن بیگی، خاطره یک دخترک هفت ساله است که با همه کوچکی اش، عظمت این مرد بزرگ را دریافته بود.

آن روزها در اوایل دهه پنجاه، مرحوم پدرم معاون آموزش و پرورش فیروزآباد بود. من دختر بچه ای هفت ساله بودم که در کلاس دوم دبستان درس می خواندم و گاهگاهی در بازدیدهایی که پدر از مدارس خارج شهر داشت، به همراه او می رفتم. روزی قرار بود از یک مدرسه عشایری در حوالی جایدشت بازدید کند و از قبل برایم تعریف کرده بود بچه های مدرسه با اینکه خیلی کم سن هستند، بسیار باسوادند. من به دلیل خواندن کتابهای علمی، قصه های فراوان، یادگیری زبان انگلیسی (که در آن زمان برای بچه های این سن و سال مرسوم نبود)، دانستن جدول ضرب و . . . بسیار مغرور بودم. همچنین در خانه ما، مادرم به سفارش پدر، هر روز، از کتاب کلیله و دمنه به ما املاء می گفت و سواد خواندن و نوشتن من و خواهرم بسیار بیشتر از سایر همسالان بود.

خیلی مشتاق دیدن بچه هایی بودم که همسن من ولی با سوادترند و تقریباً مطمئن بودم چنین کسانی وجود ندارند و پدرم فقط بخاطر اینکه مرا به جنب و جوش بیشتر وادارد، این حرف ها را زده بود.

به جایدشت رفتیم. یک چادر سفید که لبه های آن را بالا زده بودند، از دور نمایان بود. عده ای دختر و پسر کوچک روبروی یک تخته سیاه که بر روی یک صندلی قرار داشت، بر پاره گلیمی نشسته بودند. جوانکی هم در کلاس بود که با آمدن ما بپا خاست، با پدر احوالپرسی کرد و از چادر بیرون رفت. براستی اینجا یک کلاس بود. یک کلاس درس! باور این منظره برای من دشوار می نمود: اینکه در یک دشت خالی، چادر سفیدی به عنوان مدرسه خودنمایی کند!

پدر، دختربچه ای را انتخاب کرد و به پای تخته فراخواند. او لباس محلی قشقایی، پیراهن و شلیته، به تن داشت و تقریباً همقد من بود. پدر یک عبارت ضرب دو رقم در دو رقم  روی تخته نوشت و از او خواست که آن را حل کند. دختربچه با چابکی و زیرکی بی نظیر، در حالیکه آن را حل می کرد، مراحل انجام کارش را هم توضیح داد.  پدر احسنتی گفت و یک ضرب سه رقم در سه رقم به او داد. او مانند قبل با سرعت هر چه تمام تر آن را حل کرد. من اینقدر متحیر شده بودم که پدر را نیز متوجه کرد. به او نگاهی انداختم و او با لبخندی ملیح و پر معنا پاسخم را داد. من برای دانستن جدول ضرب که مخصوص دانش آموزان کلاس سوم بود، از سوی خیلی ها مورد تشویق قرار گرفته بودم، اما اینک همسالان من قادر بودند ضرب سه رقم در سه رقم را بی وقفه حل کنند.

هنوز متعجب مانده بودم که پدر از یکی دیگر از آن نوابغ پرسید: ?How are you بچه بلا درنگ با ته لهجه ای روستایی پاسخ داد: ?I’m fine. And you  پدر با لبخند پاسخ داد: Thank you. و رو به دیگری کرد و پرسید: ?What are you پسربچه قاطعانه جواب داد: I’m a student.  

سپس پدر رو به من کرد و گفت نمیخواهی باهاشون حرف بزنی؟ من فقط سری به علامت نفی تکان دادم و دلم می خواست هرچه زودتر از آنجا بروم و سوال های متعددم را از پدر بپرسم. پدر متوجه بی قراری من شده بود، ولی اهمیتی نمی داد. پسر بچه ای را به پای تخته آورد و صفحه ای از کتاب کلیله و دمنه که روی صندلی کنار تخته سیاه بود، باز کرد و به دست او داد. پسر بچه از من کوچک تر بود ولی با صدای بلند و محکم شروع به خواندن کرد. نمی دانستم چرا آن بچه ها اینهمه داد می زدند و آن همه انرژی را از کجا آورده بودند؟! مگر امکان داشت آن بچه های روستایی در آن بیابان، که من به دیده تحقیر به آنها می نگریستم، از من باسوادتر باشند؟ بدون امکانات، بدون کتابخانه، بدون داشتن پدری باسواد . . .

در پایان همه بپا خاستند و سرود "ای ایران . . ." را سر دادند.

از چادر که بیرون آمدیم، سیل بی پایان سوالات من بسوی پدرم سرازیر شد. جواب همه سوال ها به یک نفر ختم می شد: محمد بهمن بیگی! 

معلم اینا کیه؟ کی به اینا، اینهمه چیز یاد داده؟ کی گفته این چیزها را باید یاد بگیرن؟ کی گفته زبان انگلیسی برای اینها لازمه؟ کی گفته باید بلند حرف بزنند؟ کی یادشون داده خودشون را بلند و محکم معرفی کنند؟ کی اجازه داده دختر و پسر سر یه کلاس بشینن؟ کی گفته بین شون فرقی نیس؟ چرا دخترها با عرضه تر از پسرها بودن؟ چرا خجالتی نبودن؟ چطور پدرهاشون بهشون اجازه داده بودن بجای کار کردن، درس بخونن؟ کی توانسته بود آنها را قانع کنه که بچه هاشون را بفرستند مدرسه؟ حتماً خودش خیلی باسواده که به اینها، اینهمه چیز یاد داده . . .

آخرش فهمیدم که پدر بچه های عشایر، بزرگ مرد آموزش ایلات ایران، خورشید تابناک تعلیم و تربیت محرومان کوچ نشین، کسی نیست بجز: "استاد محمد بهمن بیگی" . . . و همه اینها را پدر با احترامی عمیق بیان می کرد. او همچنین برایم تعریف کرده بود که در خانه بهمن بیگی زیسته و معلم خصوصی فرزندان او بوده است.

خیلی مشتاق دیدار این مرد بزرگ بودم و با همه خردسالی، بی صبرانه منتظر دیدار شخصی بودم که توانسته بود احترام پدر را بخود جلب کند و پدر از او مثل یک قدیس یاد می کرد. تا اینکه در یک عصر بهاری این امکان میسر شد.

باز هم پدر مرا به دیدن یکی دیگر از مدرسه های عشایر برده بود. آقای بهمن بیگی هم آنجا بود. آن مرد بلند قد و تنومند با چهره ای درخشان . . . او از دور آمد و با صدای بلند گفت: "بعـــله، اینم سیّد ابوالقاسم جوکار . . . "

آنها بهم رسیدند و با هم دست دادند و احوالپرسی کردند. پدرم مرا به او معرفی کرد و من سلام کردم. بهمن بیگی از من پرسید: خب، این خانم می خواد در آینده دکتر بشه یا مهندس؟ من بلافاصله پاسخ دادم: مهندس! بهمن بیگی گفت: خب، بیا در مدرسه های ما درس بخوان. و با دست به چادر سفید مدرسه اشاره کرد و پرسید: دلت می خواد بیایی و در مدرسه من درس بخوانی؟ من مردد بودم که چه بگویم؟! دلم نمی خواست دل او را بشکنم و نه بگویم. به پدرم نگاهی انداختم و گفتم: باید بابام اجازه بدن. با شنیدن این حرف هر دو با صدای بلند، قاه قاه خندیدند. من تعجب کردم که کجای حرفم خنده دار بوده است؟ بهمن بیگی با خنده گفت: پدر سوخته! می خواد سر مرا کلاه بگذارد. و بعد دستی به سر من کشید و گفت: آفرین! دختر زیرکی هستی. حتماً مهندس می شوی!

راستش من خیلی از حرف های او ناراحت شدم و تا آخر دمق ماندم. دیگر حتی سرم را هم بلند نکردم. به این می اندیشیدم که من آنهمه دقت کرده بودم، جوابی بدهم که او ناراحت نشود، آنگاه او تصور کرده بود قصد داشته ام سرش را کلاه بگذارم.

آنها حرف هایشان تمام شد و از هم خداحافظی کردند. به سمت ماشین پدر رفتیم، من صبر نداشتم، انتهای کت پدرم را کشیدم و با دلخوری پرسیدم: چرا به من گفت پدرسوخته؟ چرا شما هیچی بهش نگفتی؟ پدر به آرامی گفت: شوخی کرد بابا جان، شوخی کرد. من گفتم: خوشم نیامد. چرا فکر کرد می خوام سرش را کلاه بگذارم؟ پدر با ملایمت گفت: اونم شوخی بود. دیدی که به تو گفت خانم مهندس زیرک! از تو خوشش آمده بود. من از فرط ناراحتی این تعریف را نشنیده بودم. پس با من شوخی کرده بود.

برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. بهمن بیگی داشت با طمأنینه به سمت جایگاهی که برای استراحتش درست کرده بودند، قدم برمی داشت. در آن لحظه، او هم برگشت و مرا دید. برایم دست تکان داد و لبخند زد. منهم برایش دست تکان دادم. وقتی سوار ماشین شدم، از پنجره سرم را بیرون آوردم، بر دستم بوسه ای زدم و به سویش فرستادم. او همچنان لبخند می زد و با قامت بلند و استوارش ایستاده بود . . .

. . . . . .

دیگر او را ندیدم تا روز تشییع پیکرش . . .

امروز دیگر آن دو عزیز در میان ما نیستند. نه پدرم و نه بهمن بیگی، پدر بچه های عشایر . . .

آن دو یاری که هر دو به حال آموزش و پرورش فرزندان این مرز و بوم دل می سوزاندند. امروز در حدود سه سال از پرواز پدر دانشمندم و یکسال از عروج خورشید تابناک ایل می گذرد.

بر سنگ مزار پدرم نوشتیم:

            ای خاک سیه، ستاره در گِل داری                استاد سخنوری تو در دل داری

            گنجینه علم و هنر و دانش بود                     ای چرخ، ز تاراج چه حاصل داری؟

بر سنگ مزار بهمن بیگی نوشتند:

... من اینک شما را به یک قیام مقدس دعوت می کنم، قیام برای با سواد کردن مردم ایلات ...        

 

 

* به بهانه سالروز درگذشت بنیانگذار تعلیمات عشایر، محمد بهمن بیگی 

** این نوشته رو پارسال نوشتم - خواسته بودند هر کس خاطره ای داره برای درج در مجله یادبود بنویسه، اما هیچکس پیدا نشد اینا رو گردآوری کنه!

[ ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٢:٠٥ ‎ب.ظ ] [ بنفشه جوکار ]

لوگوهای بعضی شخصیت ها رو در ادامه مطلب آوردم. ببینید می شناسین؟ 

شماره هر شخصیت بالای تصویرشه، اسماشونو بنویسین.  

هر کس، همه رو بشناسه و اسامی رو صحیح بنویسه، براش یه کف مرتب می زنیم! نیشخند

 

بعداً نوشت:

اسامی رو به لاتین توی بخش نظرات قرار میدم که اگه تمایل داشتین سرچ کنین و قیافه های واقعی رو ببینین!

 


. . . ادامه
[ ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ] [ بنفشه جوکار ]

هنگام اذان ظهر پنجشنبه روبروی گلدسته های حرم، بیاد سارای نارایانا بودم و استغاثه برای شفای همه بیماران . . .

خواهرم زنگ زد و از دوست و همکلاس دوران ارشدش، "مهدیس" گفت که درست یکروز پس از جشن عروسیش در 12 فروردین امسال موقع رفتن به سیزده بدر تصادف کرده و بینایی هر دو چشمش را از دست داده و دکترها بعد از چندین عمل جراحی قطع امید کردن. بیاد سه سال پیش افتادم، روزیکه برای جلسه دفاع خواهرم رفته بودیم و او با آن چشمان درشت سیاه و مژه های پرپشت مثل پروانه ها دور مون می چرخید و مواظب بود مراسم کم و کسری نداشته باشه. دلم ریش شد. . . 

بیاد "صبا فروزنده" افتادم و بچه های معصوم دیگه  . . . و هنوز بغض داشتم که دوستم ناله کنان رسید در حالیکه چشمانش قرمز و متورم بود. می گفت خانمی که هفتاد ساله بنظر می رسید اشکریزان ماجرای گمشدن نوزاد دخترش رو در حرم مویه می کرده که سی سال پیش در حالیکه بیست سال هم نداشتم، برای زیارت آمدم و نوزادم را شیر دادم و به خانم بغل دستیم سپردم و برای طواف رفتم، وقتی برگشتم نه از آن زن خبری بود و نه از نوزادم . . . 

 آه، برای کدامین تان اشک بریزم؟ . . . . . . .

دعایت میکنم من در میان ِ ربّنای سبزِ دستانم

دعایم کن سرِ سجّاده ی سبزت،

میان ِ بغض ِ چشمانت

که شاید . . . هم دعای ِ تو بگیرد . . . هم دعای ِ من 

[ ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ بنفشه جوکار ]

سلام به همه دوستان نازنینم

در نهایت اعجاب، بسلامت پرواز کرده و بسلامت فرود آمدیم!

نائب الزّیاره همه شما عزیزانم بودم و سلام تک تک تون رو به آقا امام رضا (ع) رسوندم و دعاتون کردم. شاید باورتون نشه حتی اسم وبلاگ هاتونم آوردم و قیافه همه رو مجسم کردم. ببخشید که فرصت ندارم به پیام ها جواب جداگانه بدم. 

امیدوارم بزودی همه مشتاقان زیارتش به پا بوسش نائل بشن و خودشون برن و حاجت شون را بخواهند که این بار، این زیارت برای من حکم معجزه داشت!

 

[ ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٤٩ ‎ق.ظ ] [ بنفشه جوکار ]

جاده فیروزآباد بسیار زیباست. به جرأت یکی از زیباترین جاده های ایران . . . من تقریباً تمام ایران را بجز سیستان و بلوچستان گشته ام. این جاده کم نظیره با چشم اندازهای فراوان، تنوع پوشش گیاهی، کوه های سربفلک کشیده با گسل های حیرت انگیز و پیچش های طاقدیس ها و ناودیس هایی که عیان است . . . ، همراه با خاک هایی با هزاران رنگ: زرد، نارنجی، قرمز آتشی، سبز، خاکستری و . . .



 

روستاهایی که نزدیک جاده اند، دشت های پر از گندم و جو و برنج . . . و باغ های زیبایی که در هر فصلی رنگی دلنشین دارند. آسمان آبی پر رنگ که گاهی ابرهای سفید پنبه ای زیباترش می سازند.

یک طرف دشت های وسیع لاله، طرفی دیگر رودخانه ای خروشان، یکسو مراتع سرسبز با درختان بادام وحشی، سوی دیگر بلندای کوه با غارهای اعجاب آور . . .

 

گاه در کفه دشت راه می سپاری و گاه همراه با پیچ و خم جاده از مسیر تونل به بلندترین نقطه کوه می رسی. . .   

همراه با هوایی معتدل و آسمانی، دریاچه سد تنگاب هم (بتازگی) به این جذبه خلسه آور کمک کرده . . . و میبردت به رؤیاهای دوردست . . . و مانع ازین می شه که وقتی داری توی این جاده سفر می کنی، بتونی دل از مناظر بی نظیرش بکشی و یه چرت بخوابی و شیرازی بازی دربیاری! 

 - آقای مجید اسکندری در پست "فیروزآباد سرزمین رازها" وبلاگ سفر در طبیعت ایران به این مبحث پرداختن.

*************

* فردا روز معلمه، با تبریک به شمع های راه . . . و بیاد بزرگترین معلم زندگیم، پدر گرانقدرم . . . یه کلیپ ازش دارم که اگه زنده برگشتم، هفته آینده آپلودش می کنم.

** عازم مشهدم. بیاد همه هستم و دعا می کنم. خدا کنه منم در یادها بمونم.

*** حلال کنین. پسوردم رو به پسرم میدم، طیاره ها اعتبار ندارن، اگه شنبه چیزی ننوشتم بدونین که باید منتظر یه پیغام باشین! یادتون نره بهش دلداری بدین نیشخند

[ ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ] [ بنفشه جوکار ]

 یادمون نره پروردگار چه نعمت هایی بهمون داده . . .

یادمون نره شکرش رو بجا بیاریم . . .

 یادمون نره برای بقیه هم دعا کنیم . . . 


برای سارا دختربچه هشت ساله که از طفولیت، تعادلش را از دست داده،


برای شفای کامل او به همراه پدر و مادر و مادربزرگش دعا می کنیم. اونا میخوان:

چهل شبانه روز

دو رکعت نماز شکر: شکر خدا برای حضورش

دو رکعت نماز حاجت: برای روا شدن حاجت تمام آدما

دو رکعت نماز شفا: برای شفای همه بیمارا(نه فقط سارا) 

 بجا بیارن . . . ما هم دعا می کنیم . . . به امید بارش رحمت . . .


 *** در پناه عشق الهی باش سارا، بهبودی روزافزون ارزانی وجود معصومت***   

 

 متن زیبای  نارایانا رو بخونین.

[ ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ] [ بنفشه جوکار ]

دائی جوان بود که از دنیا رفت. دانشجوی سال آخر پزشکی. پایان نامه ش رو به بابابزرگ و مامان بزرگ تقدیم کرده بود. روزهای آخر ترم بود و همه منتظر برگشتنش. اولین پزشک شهر . . . اما رؤیاها سراب شد و او هرگز برنگشت. چشم مامان بزرگ آب آورد از بس گریه کرد. اینقدر غصه خورد که دو سه سال بعدش به پسرش پیوست و در بهشت زهرا در یه محوطه خلوت کنار همدیگه بخاک سپرده شدن. . . 

اما، برای بابا داغ دائی همیشه تازه بود و از فقدان برادرزن ناکامش غصه دار . . .  با دستهای خودش دو تا نهال نارنج بالای قبر هر کدوم کاشت. یکی بالای سر برادرزن که تصادف ساختگی ش، شوکی ناباورانه براش داشت و یکی بالای سر مادرزن که دخترعموش هم بود.

بین اون دو تا درخت، به اندازه یک قبر فاصله گذاشت . . . نمیدونم بابا خودش میدونست محل آرامگاه ابدی ش کجاست؟

اون روزها، بیش از سی سال پیش، توی اون محوطه خلوت، فقط همون دو تا سنگ قبر وجود داشت. اما بتدریج طی این سی سال، کسان دیگری هم اومدن و اونجا پر شد. بابابزرگ هم که ده سال پیش فوت کرد، همون نزدیکی بخاک سپرده شد. اما همچنان بین اون دو تا درخت خالی بود.

بین اون دو تا درخت نارنج، محل معمول برای دفن نبود، اما با تلاش شاگردانش، موافقت گرفته شد و بابا همونجا بخاک سپرده شد. . . بین دو تا درخت نارنجی که خودش کاشته بودشون . . .

دیروز که سر خاکش بودم، روی سنگ مزارش پر بود از شکوفه های نارنج و هوا لبریز بود از عطر بهار . . . بهار نارنج هایی که به تک تک شون عشق می ورزید. . .


بر آن گروه بخندد فلک

که بر بدنی

که روح

دامن از او پرکشیده

می گریند

همه مسافر و این بس عجب که طایفه ای

بر آنکه زود به منزل رسیده

می گریند!

[ ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ بنفشه جوکار ]

اماکن زیارتی جاذبه خاصی دارن. وارد فضاشون که میشی، حتی اگه خیلیم پرت باشی، بازم موج مثبتی که در اطرافت می چرخه رو کاملاً حس می کنی. میگن انرژی از طریق کف دست ها و پاها بیشتر منتقل میشه. فلسفه ش هم همینه که موقع دعا یا در حال قنوت، کف دست ها مونو پهن می کنیم و رو به آسمان می گیریم که انرژی بیشتری جذب کنیم و برای همینه که با پای برهنه وارد یه مکان مقدس میشیم. اینطوری حتی اگه خودمون هم متصل نباشیم، انرژی مثبت پراکنده در فضا توسط دیگران رو جذب می کنیم.

اما تا حالا پیش اومده که توی یه جمع روحانی که همه در حال اتصالند، احساس کنی هرچه تلاش می کنی، وصل نمی شی؟! هر چه سعی می کنی، دلت تکون لازم رو نمی خوره، قلبت نمی لرزه و احساس سبک شدن بهت دست نمی ده . . . ؟!

علتش همون زنگاره س! و چاره اش هم یه فوته! یه "پوف" محکم که بتونه اونهمه گرد و غبار رو از آینه دلت پاک کنه و تو بتونی خودتو خیلی آراسته توش ببینی.

گاهی هم که خیلی غرقی و مشغول و داری کنده میشی ازین دنیا و در بالاها سیر می کنی، یهو یکی میاد و میزنه به شونه ات و میگه: التماس دعا! مثه یه شوک، از آسمون پرت میشی پایین . . . و درحالیکه به گفتن "محتاجم" اکتفا می کنی، با یه آه ِ بلند، می اندیشی که چطور دل ریخته ات رو جمع کنی . . .

یه خاطره: یه روز توی بارگاه امام رضا (ع) روبروی حرم ایستاده بودم و دعا می کردم. جمعیت زیادی بود و هر کس در خودش غرق بود. صدای دعاهای بلند بلند یه خانم مسنّ رشتی با لهجه غلیظش حواسم رو پرت می کرد. می گفت: یا امام رضا همه جوانان رو دریاب، جوونای ما رو هم رستگار کن. یا امام رضا، کورش بره سر ِ کار، مهدی وامش رو بده، زهره از بلاتکلیفی دربیاد، یا امام رضا، جواد بسلامتی از سربازی برگرده، معصومه یه خواستگار براش پیدا بشه بره خونه بخت، فریده با شوهرش آشتی کنه، علی توی کنکور قبول شه، یا امام رضا همه شون خوشبخت بشن.

دوباره و سه باره همه اون دعاها رو در حق عزیزانش باز می گفت عین یه نوار ضبط شده. . . اینقدر تکرار کرد که دیگه منم حفظ بودم و همه رو می شناختم و میدونستم کورش بیکاره، جواد سربازه، مهدی مقروضه، معصومه دم بخته و علی کنکوریه . . .

خودش از بس که اینا رو تکرار کرد خسته شد و آخرش لحن اعتراض گرفت و با دعوا گفت: خدایا، همه رو خوشبخت کن دیگه، چقد بگم دیگه؟ خودت میدونی دیگه . . .

اون لحظه بی اختیار لبخند می زدم و بشدت خودمو کنترل میکردم که به خنده نیفتم. یعنی فیوزها پرید و دمار از هرچی اتصال بود، دراومد! 

 

* آخر همین هفته عازم زیارت م. نایب زیاره همه مشتاقان . . .

 

 

*برترین لوگوهای گوگل را در وبلاگ "تیم علمی دبیرستان پیام شیراز" ، وبلاگ پسرم "صولت" ببینید. 

[ ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ بنفشه جوکار ]

فاطمه یکتا گل پیغمبرست

گل چه گویم؟ زانکه از گل بهترست

تا توانی یاد زهرا کن که او

بهترین فریاد رس در محشرست

        از: گل ناز                          

[ ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ] [ بنفشه جوکار ]

هیتلر و چارلی تقریبا همسن بودند، هیتلر فقط چهار روز از چارلی کوچکتر بود. چارلی گفته: این سرنوشت ما دو تا بود که یکی دنیا را بخنده بندازه و دیگری به گریه، و اگر سرنوشت میخواست، کاملا بر عکس میشد!

 

 * دوباره پا تو کفش شیرازیا: 

 

* این مطلب رو از وب "مرجانوو" بخونین. شبانه روز شیرازی و جک آدامس نعنایی . . . 

[ ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ] [ بنفشه جوکار ]

سوم اردیبهشت روز بزرگداشت "شیخ بهایی" بدلیل مهارت او در ریاضی، مهندسی و معماری، روز معمار نامگذاری شده. از خدمات ارزشمند اوست:

* معماری مسجد امام اصفهان و مهندسی حصار نجف

* ساعت آفتابی غرب مسجد امام اصفهان از روی سایه آفتاب

* تقسیم آب زاینده رود به محلات اصفهان با دقت علمی حقآبه

*  طرح قنات نجف آباد 

* حمام شیخ بهائی که با شمعی گرم می شد.

 پیکر او در مسجد گوهرشاد مشهد مدفون است. اطلاعات بیشتر در وب ایرج میرزا 


این روز را به همه معماران جوان کشورمان تبریک می گم و برای همه شون آرزوی موفقیت و تعالی دارم. بویژه برای خواهر گلم "گل ناز" 

ادامه رو ببینین. انقلابی در برج های دینامیکی . . .


. . . ادامه
[ ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:۳٧ ‎ق.ظ ] [ بنفشه جوکار ]

با دوستم رفته بودیم مجلس ختم شوهر یه خانم که مرگ ناگهانیش باعث تحیّر و تأسف همه شده بود. اما در کمال تعجب دیدیم خانمش سـُر و مـُر و گنده بدون یه قطره اشک نشسته. فقط سگرمه هاش رو در هم کشیده و دستاشو تو هم قفل کرده و پاهاشو رو هم انداخته و ژست عزادارها رو گرفته بود. بیشتر عصبانی بود تا غمگین!

چند مدت از این ماجرا گذشت، دوستم که خانمی فوق العاده صبور و فداکاره، با یه زندگی مشترک 18-17 ساله با شوهرش اختلاف پیدا کردن و از هم جدا شدن. روزی که می خواس بره دادگاه و کارو تموم کنه، من اینقدر ناراحت بودم که به گریه افتادم و التماس کردم از تصمیمش دست برداره، ولی او حتی یه قطره اشک هم نمی ریخت و از کارش متأسف نبود بلکه مصمم گفت: حالا می فهمم چرا اون خانم توی مجلس ختم شوهرش یه قطره اشک هم نریخت. مردها لیاقتشو ندارن که آدم بخواد براشون مرواریداشو حروم کنه!!! شوهر من باید تنبیه بشه و قدر روزهایی که براش فداکاری می کردم و چشم بروی تهمت هاش می بستم و سعی می کردم آرامش توی خونه ش برقرار کنم رو بدونه.

او معترف بود که بردباری و گذشتش در طول سالیان باعث شده شوهرش پر رو و پر توقع بشه و انتظاراتی براش ایجاد شده که بکلی منکر ابتدایی ترین حقوق خانم شده، از طرفی بدبینی و توهم و کج اندیشی اش نسبت به روابط خانمش حتی با خانم های دیگه و محدود ساختن او و پرس و جوهای بیمورد و سرک کشیدن به پیامک ها و شنود تلفن هاش، حسادت به بچه هاش بخاطر توجه مادر به اونا (این یکی عتیقه بود!) و همه همکاران خانمش رو رقیب عشقی پنداشتن (بقول بالالایکا) و همه این اخلاق های زشت، طاقت دوستم را برید و مصرّانه با وجود دو بچه از شوهرش جدا شد.

البته آخر این داستان مثه فیلم هندیا خوب تموم شد. آقا بعد از یکماه که بخونه پدرش مهاجرت کرده بود، با شکر خوری و پشیمونی برگشت. اما حالا دیگه از بردباری های دوستم خبری نیس. او یاد گرفته همسرش سکوت و گذشتش رو سوء تعبیر کرده و حالا میدونه چه حقوقی داره و دیگه کوتاه نمیاد!

او معتقده: بعضی از مردها هر چه عقده روانی در دوران کودکی شون تحمل کرده اند، بعد از ازدواج به سر زن و بچه هاشون خالی می کنن.  

نتیجه گیری: اگه ندرتاً در کنار مردی زندگی می کنید که کاملاً نرماله و و با شما مثه برده رفتار نمی کنه و برعکس رفتاری انسانی داره، یعنی از هر سی روز ماه فقط یکی دو روزش دیوونه س و بیست و هشت روز بقیه ش عاقله، بدونید به دو علته:

اول:      اساساً عقده ای نیس، یعنی در دوران بچگی ش دچار عقده های روحی روانی نشده و یه زندگی عادی انسانی رو طی کرده، یعنی نه زود از شیر گرفتنش، نه کتک خورده، نه تو پستو زندانیش کردن، نه با تیپا از خواب بیدارش کردن، نه همکلاسی هاش مسخره ش کردن، نه دخترا بهش کم محلی کردن، نه تو مدرسه و دانشگاه براش القاب زشت درست کردن و نه همکاران بدی داشته . . . پس ذاتاً روانی نیس!

دوم:      اگه مشکلات بالا رو قبل از ازدواج با شما داشته ولی حالا هیچ علائم مالیخولیا نشون نمی ده، بدونین که در خودش یه خودسازی اساسی ایجاد کرده و بعنوان یه روان درمانگر برای خودش بوده و با هوش عاطفی ش تونسته تمام مشکلات گذشته شو حل کنه و حالا که به شما رسیده، یه "آدم" به تمام معنا تحویل تون گشته، پس قدرشو خیلی بدونین! 

[ ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ بنفشه جوکار ]
           قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره من

بنفشه صبحدم افسرد و باغبان گفتش/ که بیگه از چمن آزرد و زود روی نهفت/ جواب داد که ما زود رفتنی بودیم چرا/ که زود فسرد آن گلی که زود شکفت/ غم شکستگی ام نیست،زانکه دایه‌ دهر/ به روز طفلی ام از روزگار پیری گفت/ به جرم یک دو صباحی نشستن اندرباغ/ هزار قرن در آغوش خاک باید خفت/
صفحات دیگر
امکانات وب